هلوکاست یهودی

در 1933، سیاهی بر سر آلمان فرو افتاد. حزب نازی در کشوری به قدرت رسید که خیابان­های آن برای سال­ها محل نزاع و تظاهرات سرشار از نفرت، خشونت نژادپرستانه و تشویق به جنگ بود. هیتلر، رهبر حزب نازی، بیشترین رای را در انتخابات به دست آورد و به­عنوان صدراعظم معرفی شد. کمی بعدتر از این زمان، او تبدیل به دیکتاتور مطلق آلمان شد. سیزده سال طاقت­فرسا، از 1933 تا 1945، فقط شاهد خشونت روزافزون بود. نازی­ها کار را با قتل دشمنان سیاسی خود شروع کردند و بعد به کشتن تمامی معلولین و بیماران بی­گناهی روی آوردند که از نظر آن­ها و عقاید اصلاح نژادی­شان، اضافه و بی­مصرف بودند. سپس به سرکوب و آزار یهودیان و سایر اقلیت­هایی پرداختند که در آلمان زندگی می­کردند و در 1939 آن را تبدیل به کشتار جمعی کردند. نازی­ها 11 میلیون انسان را در کمپ­های دهشتناک خود به قتل رساندند؛ این کمپ­های اسارت در واقع ماشین­های کشتار جمعی بودند که در آن­ها تکنولوژی برای قتل خونسردانه­ی کودکان، کهنسالان و بیماران به کار گرفته می­شد. در طول جنگ جهانی دوم که خود نازی­ها آن را به هدف گسترش ایدئولوژی بیمارگونه­ی خود به راه انداختند، موارد متعددی از کشتارهای دسته­جمعی در کشورهای اشغال شده، خصوصا کشورهای اروپای شرقی، به وقوع پیوست که مردم آن از نظر آلمانی­ها از «نژادهای پست» بودند. جمعا 55 میلیون نفر جان خود را در جنگ جهانی دوم از دست دادند و از این میان حداقل 30 میلیون نفر غیرنظامیان بی­گناهی بودند که آلمانی­ها حق حیات را از آن­ها گرفتند. به زبان خلاصه، بین سال­های 1933 تا 1945، جهان شاهد خشونتی بی­سابقه و باورنکردنی بود. تمامی انسان­ها وظیفه دارند کاری کنند که چنین خشونت و قتل­عامی دیگر اتفاق نیفتد و چنین ایده­های بیمارگونه­ای دیگر اجازه­ی گسترش نیابد. در نتیجه ضروری است که خشونت نازی­های آلمان در یاد تمامی انسان­های جهان بماند و در هر فرصتی تکرار شود تا قربانیان بی­گناه آن از خاطره­ها فراموش نشوند و جهل و فساد مفاهیمی که منجر به این خشونت شد، به روشنی بیان شود – و این فصل همین کار را خواهد کرد.

نازی­ها، ایدئولوژی آن­ها و دشمنان­شان

حزب نازی در دهه­ی 1920 تاسیس شد و پا گرفت؛ این دوره­ای بود که هیتلر و سایر سران نازی به اوج قدرت رسیدند. با این حال می­توان اثر برخی از چهره­های قدیمی­تر را بر ایدئولوژی حزب نازی به راحتی مشاهده کرد. دروغ نژادپرستی اصلی­ترین ارزش نازیسم بود. کل ایدئولوژی این حزب بر پیش­فرض برتری نژاد آلمانی قرار داشت که از سوی «نژادهای پست» تهدید می­شد و حل این تهدید، نیازمند استفاده از فرمولاسیون نژادپرستی بود. اصل این ایدئولوژی به نوبه­ی خود به یک ایده­ی قرن نوزدهمی به نام «داروینیسم اجتماعی» باز می­گردد – که منظور از آن چیزی جز استفاده از نظریه­ی تکامل داروین در حوزه­ی علوم اجتماعی نیست. در «خاستگاه گونه­ها» که سال 1859 منتشر شد و «تبار انسان» که 1871 انتشار یافت، داروین ادعا کرده بود که موجودات زنده در نتیجه­ی «نبرد بر سر بقا» به وجود آمده­اند و طبیعت خود باعث برتری گونه­های قوی­تر بر بقیه می­شود. داروین وجود یک نظم الهی در طبیعت را انکار کرده، به جای آن این دروغ را مطرح ساخت که تمامی موجودات و نژادها دائما در وضعیت کشمکش و رقابت قرار دارند. به­علاوه، او این ایده­ی غیرمنطقی را هم داشت که نژاد سفیدپوست بر باقی نژادهای انسانی برتری دارد و به زودی باقی نژادها را از صحنه­ی هستی حذف خواهد کرد. چند جمع مشخص به حمایت از این ایده پرداختند که البته دلیلش عقاید ایدئولوژیک خود آن­ها بود و برای ادعای خود هیچ دلیل و مدرک علمی نداشتند. در اروپا، نظریه­ی داروین منجر به ظهور دوباره و ناگهانی نژادپرستی در میان برخی از محافل روشنفکرانه شد که در ذات خود با گروه­های پایبند به اصول اخلاقی مشکل داشتند. متفکر انگلیسی، هربرت اسپنسر، نظریه­ی داروین را –که بیشتر به زبان زیست­شناسی بیان شده بود- در حوزه­ی علوم اجتماعی وارد کرد و به این طریق، «داروینیسم اجتماعی» پدید آمد. سرسخت­ترین طرفدار این ایده­ی اشتباه نویسنده­ی فرانسوی، آرتور گوبینو بود که همه او را به­عنوان پدر جنبش نژادپرستی مدرن قبول دارند؛ همین­طور نویسنده­ی بریتانیایی، هوستون استوارت چمبرلین، که نظریات گوبینو را حتا از قبل هم افراطی­تر و اغراق­آمیزتر کرد. با این­که چمبرلین بریتانیایی بود، اما کشور آلمان و فرهنگ آن را عمیقا می­ستود. همچنین او با یهودیان مشکل و دشمنی فراوان داشت و فریبکارانه ادعا می­کرد که نژاد سفیدپوست آریایی که منشا هندواروپایی دارد، بر مردم سامی خاورمیانه چون یهودیان و عرب­ها برتر است. او از مردم اسرائیل متنفر بود و آن­ها را از پیشینیان بربر آلمان­ها هم پست­تر می­دانست. چمبرلین در 1927 از دنیا رفت، اما در بستر مرگ یک ملاقاتی بسیار مشهور داشت: آدولف هیتلر که ایدئولوژی حزب نازی خود را تحت تاثیر عقاید غلط چمبرلین و افراد مشابه او فرمول­بندی کرده بود. هیتلر عنوان کتاب سرشار از نژادپرستی خود، «نبرد من»، را از نظریه­ی داروینیسم اجتماعی و «کشمکش میان نژادها» برداشت کرد. طبق منطق انحرافی او، تمام تاریخ جهان حول نژاد آلمانی تشکیل می­شد:

الف. او به این دروغ باور داشت که نژاد آلمانی از لحاظ جسمی، ذهنی و فرهنگی بر باقی نژادها برتری دارد و ادعا می­کرد که نژادهای سامی و اسلاو پست­ترین­ها هستند. طبق دیدگاه او، نژاد آلمانی نیاز به فضای بیشتر داشت و این فضا باید از طریق حذف مردم سامی و اسلاو از شرق آلمان ایجاد می‌شد – و بعد یهودیان، لهستانی­ها و روس­ها هم باید حذف می­شدند. ب. هیتلر اهمیت زیادی برای «اصالت» نژاد آلمانی قائل بود. او با طرز فکر انحرافی خود به این نتیجه رسیده بود که برای حفظ این اصالت فرضی، باید اصول فیزیکی مشخص (مانند ممنوعیت ازدواج آلمانی­ها با افرادی از نژادهای دیگر) و البته فرهنگی (تمامی ایده­ها و عقاید غیرآلمانی باید نابود می­شدند) به کار بسته شوند. ج. مفهوم اصات نژادی او شامل «بهبود» غیرانسانی نژاد آلمانی هم می­شد؛ انگار که به­جای انسان، با حیوان سروکار داشته باشیم. به این هدف، افرادی که از بیماری­های ارثی رنج می­بردند می­بایست از جامعه حذف می­شدند. د. حذف تمامی «ایده­های غیرآلمانی» به معنای این بود که در عمل تمامی تفکرات و باورهایی که با ایدئولوژی نازیسم سازگاری نداشتند، نابود می­شدند. بر اساس باور نازی­ها، مسیحیان معتقد، لیبرال­ها و سایر فرقه­ها مذهبی جزء عناصری بودند که باید از بین می­رفتند.

در نتیجه­ی این ایدئولوژی سبعانه و نژادپرستانه، داروینیسم اجتماعی منجر به بدترین و فاجعه­بارترین قتل­عام و کشتاری شد که زمین تاکنون به خود دیده است. در صفحات بعد، قربانیان بی­گناه خشونت نازی­ها را بررسی خواهیم کرد – ابتدا یهودیان که اصلی­ترین هدف نازی­ها بودند و سپس آن­هایی که قربانی «قتل­عام فراموش­شده» شدند؛ یعنی کسانی که رنج­های آن­ها کمتر از یهودیان نبود، با این حال در اکثر مواقع نادیده گرفته می‌شوند.

آموزه­های انحرافی داروینیسم اجتماعی نژاد انسان را تنها یکی از گونه­های حیوانی می­داند و قانون چنگ و دندان در قلمروی حیوانات را راه و روشی مشروع برای انسان­ها بر می­شمارد.

ردپای هلوکاست یهودی

نازی‌ها با برنامه‌ی مشخص دست به سرکوب بخش‌هایی از جامعه زدند که آن‌ها را دشمن می‌دانستند. نفر اول لیست آن‌ها یهودیان بودند که طبق ایدئولوژی نازی‌ها، «سرچشمه تمام شرور جهان» بودند. حتا قبل از به قدرت رسیدن، گنگسترهای خیابانی نازی که به‌نام طوفان‌‌سواران SA شناخته می‌شدند، به منازل و مغازه‌های یهودیان حمله می‌کردند. بعد از دستیابی به قدرت، دیگر هیچ چیز جلودار SA نبود. پیرمردی یهودی در خیابان یا کودکی یهودی در راه مدرسه خیلی راحت هدف حملات SA و سایر باندهای خیابانی نازی قرار می‌گرفت. در همان سال، نازی‌ها تمامی مغازه‌ها و کسب‌وکار یهودیان را بایکوت کردند. در سرتاسر آلمان، پوسترهایی نصب شد که یهودیان را هیولاهایی ترسناک و بدطینت نشان می‌داد و شعارهایی مانند «کالاهای یهودی نخرید» را تبلیغ می‌کرد. در سپتامبر همان سال، قانونی تصویب شد که بر اساس آن، یهودیان حق مالکیت زمین نداشتند. در ماه نوامبر هم یهودیان از کار روزنامه‌نگاری منع شدند. در 1934 قوانین دیگری به تصویب رسیدند که عضویت یهودیان در اتحادیه‌های صنفی یا صدور بیمه برای آن‌ها را ممنوع می‌ساخت و حق کار آن‌ها به‌عنوان وکیل یا قاضی را حذف می‌کرد. در 1935، تمامی یهودیان از ارتش اخراج شدند. تحت قوانین نورمبرگ 1935، یهودیان دیگر حق کار کردن در بسیاری از بخش‌های جامعه‌ی آلمان را نداشتند. همچنین یهودیان حق ازدواج با آلمانی‌ها را از دست دادند. در 1937، یهودیان دیگر اجازه‌ی کار به‌عنوان معلم، پزشک یا دندان‌پزشک را پیدا نکردند و بهانه هم این بود که: «آن‌ها ذهن و جسم آلمانی‌ها را مسموم می‌سازند.» در نوامبر همان سال، فیلم یهودستیز «همیشه یهود» در تمامی سینماهای آلمان به نمایش درآمد. در مدارس، معلم‌ها به دانش‌آموزان در مورد «خطر یهودیان» هشدار می‌دادند. در لفافه‌ی درس، یهودیان مورد تمسخر و بدنامی قرار می‌گرفتند. متن زیر به خوبی نشان می‌دهد که جامعه‌ی آلمان چطور مورد شست‌وشوی مغزی قرار گرفت:

زنگ هفتم از کلاس آقای بیرگمان خیلی پرهیجان بود. معلم در مورد یهودیان حرف می‌زد و شکل‌های روی تخته توجه همه را به خود جلب بود. آقای بیرگمان به ساعتش نگاه ‌کرد و گفت: «ظهر شده بچه‌ها، پس بهتر است چیزهایی را که یاد گرفته‌ایم مرور کنیم. آخرین چیزی که گفتیم، چه بود؟» همه دست‌هایشان را بالا بردند و آقای بیرگمان سرش را به سمت کارل شولتز تکان داد که ردیف اول نشسته بود. «در مورد راه‌های شناختن یهودی‌ها مطلب یاد گرفتیم.» «آفرین! می‌شود بیشتر توضیح بدی؟» کارل کوچولو ایستاد و به شکل‌های روی تخته اشاره کرد. «خیلی راحت می‌شود یهودی‌ها را از شکل دماغشان شناخت. دماغشان شکل عدد 6 است و به آن «شش یهودی» می‌گوییم. بعضی‌ها که یهودی نیستند هم دماغ بزرگی دارند، ولی دماغ آن‌ها سربالا است، نه سر پایین. به دماغ آن‌ها «قلابی» یا «عقابی» می‌گوییم. دماغ آن‌ها شبیه یهودی‌ها نیست.» معلم گفت: «آفرین! ریچارد، حالا تو بلند شو و بیشتر در مورد یهودی‌ها توضیح بده.» ریچارد شیطان و موطلایی به تخته نزدیک شد و گفت: «می‌شود یهودی‌ها را از مدل راه رفتن و رفتارشان هم شناخت. یهودی‌ها همیشه سرشان را به سمت جلو خم می‌کنند. مدل حرف زدنشان خنده‌دار است. مثل اردک راه می‌روند. موقع حرف زدن دست‌هایشان را تکان می‌دهند. صدایشان عجیب‌وغریب است، انگار از توی دماغ حرف بزنند. بوی شیرین و بدی می‌دهند. اگر دماغ تیزی داشته باشیم، می‌توانیم راحت یهودی‌ها را تشخیص بدهیم.» معلم از فعالیت شاگردهایش راضی بود. «آفرین بچه‌ها. همیشه مواظب باشید! اگر موقع بیرون رفتن از مدرسه همه‌ی این‌ها را یادتان باشد، یهودی‌ها دیگر نمی‌توانند شما را بدزدند!» بعد به سمت تخته برگشت و شاگردها یک‌صدا شروع به خواندن شعر روی تخته کردند: شیطان با صدای یهودی‌ها ما را صدا می‌کند باید از شر یهودی‌ها خلاص شویم چون مثل طاعون همه‌جا هستند باید دوباره خوشحال و شاد باشیم همه‌ی بچه‌ها باید بجنگند چون شیطان خیلی مکار است1

دشمنی با یهودیان در جامعه‌ای که این‌طور به کودکانش آموزش می‌داد، سریعا گسترش یافت. هر نوع سرکوب یهودیان به دست نازی‌ها از سوی جامعه مورد تایید و تشویق قرار می‌گرفت. در 1938، تمامی اموال و دارایی‌های یهودیان مصادره شد و تحریم‌های بیشتری را بر آن‌ها تحمیل کردند. فصل تازه‌ای از سرکوب یهودیان شب 9 و 10 نوامبر 1938 آغاز شد. ماجرا از 7 نوامبر و زمانی آغاز شد که یک لهستانی-یهودی 17 ساله به نام هرشل گرینزپان2 که خانواده‌اش مورد بدرفتاری نازی‌ها قرار گرفته بود، در سفارت آلمان در پاریس به یک مامور نازی شلیک کرد. نازی‌ها این اتفاق را تبدیل به دستاویزی برای حمله به اماکن مقدس، خانه‌ها و مغازه‌های یهودیان در سرتاسر آلمان کردند. تنها در یک شب، 1350 کنشت تخریب شدند. بیش از 90 یهودی جان خود را از دست دادند و 30 هزار نفر هم به کمپ‌های اسرا فرستاده شدند. هفت هزار مغازه‌ی یهودی مورد غارت قرار گرفتند و هزاران خانه آسیب دیدند. به این شب «شب شیشه‌ی شکسته»3 می‌گویند، چرا که شیشه‌ی تمامی ساختمان‌های مورد تهاجم عمدا خرد شد. خنده‌دار این‌که دولت خود یهودیان را مسئول این اتفاقات جلوه داد و مبلغ شگفت‌انگیز 1 میلیارد مارک را بابت تمامی شیشه‌های شکسته از آن‌ها غرامت گرفت. به دنبال شب شیشه‌ی شکسته، میزان سرکوب چند برابر شد. وقتی آلمان و اتریش در 1938 متحد شدند، حدود 200 هزار یهودی اتریشی دچار همان ترس و وحشتی شدند که حدود 55 هزار یهودی باقیمانده در آلمان تجربه می‌کردند. ولی وحشی‌گری واقعی تازه با شروع جنگ آغاز شد.

کودکان در آلمان تحت حکومت هیتلر تحت آموزش‌های یهودستیزانه قرار می‌گرفتند. بالا: بچه‌ها شعارهای ضدیهودی یاد می‌گیرند.

سال‌های جنگ و آغاز نسل‌کشی

در 15 مارس 1936، ارتش نازی به چکسلواکی حمله کرد. در تاریخ اول سپتامبر، آن‌ها به لهستان حمله بردند. بریتانیای کبیر و فرانسه علیه آلمان اعلان جنگ دادند و به این ترتیب جنگ جهانی دوم آغاز شد. تهاجم به لهستان سرآغاز فصل تازه‌ای از ایده‌های انحرافی نازی‌ها در مورد «مسئله‌ی یهودیان» بود. آن بخش از کشور که از سوی آلمان اشغال شده بود (باقی تحت اشغال شوروی قرار داشت)، منزل بیش از 1 میلیون یهودی بود. فرامین پیاپی و منتشره از سوی نازی‌ها این یهودیان را به گتو یا کمپ‌های جدید اسرا تبعید می‌ساخت. همه‌ی یهودیان مجبور بودند ستاره‌ی داوود زردرنگی روی لباس خود بدوزند تا سریعا قابل شناسایی باشند. راینهارت هایدریش1، رئیس گشتاپو، دستور تشکیل جوخه‌های مرگ معروف به واحدهای ویژه‌ی SS (اس‌اس آین‌ساتزگروپن)2 را داد که باید در مناطق اشغال شده به دنبال یهودیان جست‌وجو می‌کردند و تکلیف یهودیان دستگیر شده یا مرگ یا سرنوشت بدتر در گتوها و کمپ‌های اسارت بود. در پاییز 1940، نازی‌ها دانمارک، نروژ، فرانسه، بلژیک، هلند، لوکزامبورگ، بلغارستان، یوگسلاوی و یونان را اشغال کردند. علاوه بر ایتالیا و ژاپن –که تا آن موقع با آلمان متحد شده بودند- مجارستان، رومانی و اسلواکی هم خود را متحد آلمان اعلام کردند. بزرگترین تهاجم ارتش نازی حمله به اتحاد جماهیر شوروی بود که در 22 ژوئن 1941 آغاز گشت. در عرض 12 هفته، آلمان‌ها موفق شدند کیِف را تسخیر کنند و یک ماه بعد به حاشیه‌ی مسکو رسیدند. برای جمع‌بندی، می‌توان گفت که در دو سال اول جنگ جهانی دوم، هیتلر و متحدانش بیشتر قاره‌ی اروپا را –از ساحل فرانسه تا مسکو، از دانمارک تا یونان- به اشغال خود در آوردند. کمی قبل از فروپاشی دولت نازی در 1945، نازی‌ها برنامه‌ی دهشتناک نسل‌کشی را در مناطق اشغال شده آغاز کردند. ابتدا و به‌طور خاص یهودیان و بعد –همان طور که جلوتر توضیح داده خواهد شد- قومیت‌ها و مذاهب دیگر قربانی این برنامه‌ی خشونت شدند. حتا بعد از 1944 –زمانی که دیگر روشن بود آلمان در جنگ شکست خواهد خورد- نازی‌ها همچنان این قتل‌عام را ادامه دادند. در آخرین مراحل جنگ، ریشه‌کنی یهودیان –همچنین کولی‌ها، لهستانی‌ها و اسلاو‌ها و تمامی نژادهایی که پست شمرده می‌شدند- تبدیل به هدف اصلی نازی‌ها گشت. هیتلر می‌دانست که جنگ را باخته است، اما هنوز از ریشه‌کن کردن یهودیان ناامید نشده بود. این قتل‌عام چند «مرکز اجرایی» مشخص داشت:

1. گتوها: در این زندان‌های سر باز، یهودیان اسیر شده و به تدریج کشته می‌شدند.
2. کمپ‌های اسارت: این‌ها در ابتدا برای کار اجباری و به بردگی کشیدن یهودیان و سایر زندانیان به وجود آمدند. اما در اوایل سال 1942، قتل‌عام اسرا آغاز شد. نزدیک به 11 میلیون نفر (5.5 میلیون یهودی، 500 هزار کولی، 3 میلیون لهستانی، 400 هزار معلول و صدها هزار روس، اسلاو و سایر اسرای جنگی) جان خود را در این کمپ‌ها از دست دادند.
3. قتل‌عام در مناطق اشغال شده: واحدهای ویژه‌ی ارتش آلمان، به‌خصوص اس‌اس که مسئول یافتن و کشتن یهودیان بود، بسیاری از شهروندان غیرنظامی را در این مناطق به قتل رساندند.


کنشت فاسانن‌اشتراسه1، یکی از صدها کنشتی که در شب شیشه‌ی شکسته، همزمان با غارت خانه و مغازه‌ی یهودیان، تخریب شد.

زندگی و مرگ در گتوها

بزرگترین گتو در ورشو بود. قبل از ورود نازی‌ها، یهودیان تقریبا یک‌سوم از جمعیت یک میلیونی ورشو را تشکیل می‌دادند. بعد از اشغال، یهودیان سایر مناطق به این نقطه منتقل شدند و تعداد آن‌ها از 330 هزار به 450 هزار نفر رسید. نازی‌ها این جمعیت زیاد را در مناطق حصارکشی‌شده‌ای که تنها دو سوم از کل فضای شهر را در بر می‌گرفت، اسیر ساختند. بدترین نقطه برای یهودیان در نظر گرفته ‌شد و شهروندان یهودی سایر مناطق مجبور به جابه‌جایی به این محل شدند و قبل از ورود به کمپ، تمامی اموال و اشیای باارزش آن‌ها مصادره می‌شد. این گتو از شرایط وحشتناکی رنج می‌برد. به‌طور متوسط، هفت خانواده در یک اتاق زندگی می‌کردند. غذای پخش شده بسیار اندک بود و همه در آستانه‌ی قحطی و گرسنگی قرار داشتند. ساختمان‌ها پر از جانوران موذی چون موش و حشرات بود. ساکنین گتو هر روز با آزار جسمی، تمسخر و سواستفاده‌ی نازی‌ها روبه‌رو بودند؛ آن‌ها یهودیان پیر را چنان ضعیف ساخته بودند که آن‌ها به زحمت می‌توانستند سر پا بمانند و وظیفه‌ی شست‌وشوی خیابان‌ها را انجام دهند و حتا در این وضعیت هم به تمسخر گرفته می‌شدند. ساکنین گتو بدون هیچ برنامه یا دلیلی کتک می‌خوردند؛ نازی‌ها با مسخرگی ریش و حلقه‌ی موی یهودیان پیرتر را –که نشان مذهب و ایمان آن‌ها بود- می‌کشیدند. به‌طور متوسط، هر روز 100 نفر جان خود را بر اثر گرسنگی، بیماری یا سورفتار از دست می‌دادند. عکس کودکان درمانده در گتوی ورشو نشان‌دهنده‌ی عمق رنجی است که بر این موجودات بی‌گناه روا داشته شده است. خاطرات یک یهودی که در گتوی ورشو زندگی کرده، وضعیت این شهر را بهتر نشان می‌دهد:

سرکوب درست به محض ورود آلمانی‌ها به شهر شروع شد که همان ابتدا 34 یهودی بی‌گناه را کشتند. نیروهای اس‌اس آلمانی تنها دنبال بهانه‌ای برای کشتن یهودیان بودند. اس‌اس‌ها از یک غیریهودی آدرس محل زندگی یهودیان را پرسیدند. او به خانه‌ی ایژاک گلدفلیس1 اشاره کرد. اس‌اس‌ها وارد خانه‌ی دوستم شدند و پدرومادرش، همسر و دو فرزندش را کشتند. در اولین شنبه در دوران اشغال، آلمانی‌ها تمامی یهودیان را جمع کردند و به آن‌ها دستور دادند یک خندق دراز و پهن در مرکز شهر بکنند. بعد به آن‌ها گفتند به خانه برگردند، لباس‌های تمیز روز شنبه‌ی خود را بپوشند و دوباره برگردند. در کمال تعجب، آن‌ها یهودیان را مجبور کردند در خندق کثیف به صف بایستند. آن‌ها تمام روز در خندق پر از فاضلاب نگه داشته شدند. آلمانی‌ها آن‌ها را با چوب می‌زدند و گاهی حتا به اوکراینی‌ها اجازه می‌دادند تا با چماق و تکه‌های چوب به آن‌ها حمله ببرند. هر وقت کسی سعی می‌کرد از خندق بیرون بیاید، از افسران اس‌اس یا غیرنظامی‌های اوکراینی کتک می‌خورد و دوباره مجبور می‌شد به خندق برگردد.2 در 1942، نزدیک به 300 هزار نفر بر اثر گرسنگی و بیماری جان خود را در گتوها از دست دادند و باقی در کمپ‌های اسرا کشته شدند. در آوریل 1943، نزدیک به 60 هزار یهودی که در گتوها باقی مانده بودند، دست به شورشی محکوم به شکست‌ زدند. با این‌که آن‌ها سلاحی نداشتند، اما نزدیک به سه هفته با نازی‌ها جنگیدند و در نهایت، نازی‌ها دوباره کنترل را به دست آوردند و تمامی یهودیانی را که پیدا کردند، به قتل رساندند. از 500 هزار اسیر اولیه در گتوها، تنها تعداد انگشت‌شماری جان به در بردند. در گتوهای دیگری که به دست نازی‌های به وجود آمدند، صدها هزار یهودی بعد از تحمل ترس، گرسنگی و شکنجه، کشته شدند.


یهودیان در آلمان نازی مجبور بودند این نشان را روی لباس خود بدوزند تا به این طریق هویت یهودی خود را نشان دهند.

راه‌حل نهایی: تشکیل کمپ‌ اسرا

در آغاز 1942، هیتلر و دست‌اندرکاران او بر سر یک «راه‌حل نهایی» در مورد مسئله‌ی یهودیان به نتیجه رسیدند. این راه‌حل، قتل‌عام برنامه‌ریزی‌شده‌ی تمامی یهودیان بود، به‌طوری که حتا یک یهودی هم در قلمروهای تحت حکومت نازی‌ها زنده نماند. به دنبال این تصمیم، کمپ‌های اسرا تبدیل به کمپ‌های قتل‌عام شدند. کار از یهودیان در آلمان آغاز شد و اسرا در کشورهای دیگر توسط نیروهای اس‌اس که به‌طور خاص برای این وظیفه انتخاب شده بودند، به آلمان انتقال یافتند. ظاهر قضیه این بود که قرار است از آن‌ها به‌عنوان نیروی کار اجباری استفاده شود. ولی اکثر آن‌ها به محض ورود جان خود را از دست می‌دادند و بقیه هم بعد از تحمل دوره‌های کار اجباری به همین سرنوشت دچار می‌شدند. حتا خود فرآیند انتقال یهودیان به این کمپ‌ها نشان‌دهنده‌ی میزان قساوت نازی‌ها است. خانواده‌های یهودی به زور اسلحه در خانه‌های خود یا گتوها محاصره می‌شدند، مورد ضرب‌وشتم و سواستفاده قرار می‌گرفتند، سپس در تعداد زیاد به زور سوار واگن‌های قطاری می‌شدند که قبلا برای انتقال حیوان یا کالا به کار ‌رفته بود. در عکس‌های این دوره، ترس و وحشت به روشنی در چهره‌ی کسانی هویدا است که به زور سوار قطار می‌شوند و در مقابل در چهره‌ی نازی‌ها که بر سر آن‌ها فریاد می‌کشند، چیزی جز نفرت دیده نمی‌شود. کودکان، سالخوردگانی که به زحمت قادر به راه رفتن بودند و زنان باردار، همگی بدون کوچکترین ترحمی و به زور اسلحه، ضرب‌وشتم و شلاق کشان‌کشان سوار واگن‌ها می‌شدند. یکی از یهودیانی که از وحشت نسل‌کشی گریخته، این اتفاق وحشتناک را چنین توصیف کرده است:

ساعت نه صبح ما را جمع کردند. تا به چورتکو1 برسیم، دیگر عصر شده بود. تمام روز در برف راه رفته بودیم؛ گرسنه بودیم و اجازه‌ی استراحت هم نمی‌دادند. تک‌تک افراد از زور خستگی از پا می‌افتادند. بعد ما را به زندان بردند. آن‌جا باید از جلوی افسران اس‌اس و پلیس اوکراین رد می‌شدیم. هر کدام باتومی به دست داشتند و منتظر بودند تا آن را بر سر یک یهودی بکوبند. آن‌ها حدود هشتاد نفر بودند و گذشتن از جلوی 80 نفر که هر کدام قصد زدن تو را دارد، زمان زیادی می‌برد. تا زمانی که به انتهای صف رسیدم، دیگر خونین و کبود بودم و بعد من را در یک سلول انداختند. آلمانی‌ها قصد کشتن ما را داشتند یا می‌خواستند این‌طوری خوش بگذرانند؟ بعد از این اتفاق، من را به زور در سلول کوچکی جا دادند که 60 نفر دیگر هم در آن بودند. جایی برای نشستن یا دراز کشیدن نبود. باید همان‌طور چسبیده به هم سر پا می‌ایستادیم؛ در حالی که همگی گرسنه و تشنه بودیم، درد می‌کشیدیم و دچار خون‌ریزی بودیم... مطمئن بودیم صبح ما را بیرون می‌آورند و حداقل چیزی برای خوردن به ما می‌دهند. ولی اشتباه می‌کردیم. صبح هم اتفاقی نیفتاد. روز دوم را در همان حال گذراندیم و حتا شب را دوباره همان‌طور ایستاده و چسبیده به هم به صبح رساندیم... خیلی‌ها مشغول زمزمه‌ی دعای شمع ییسرائل شدند که باید آن را دمِ مرگ خواند. همان موقع آلمانی‌ها در را باز کردند و ما را از سلول بیرون بردند. همه سعی می‌کردند دست‌وپایشان را تکان بدهند و نفس عمیق بکشند... کمی بعد یک افسر آلمانی چند تکه نان به طرف ما پرت کرد، انگار برای سگ‌های ولگرد غذا بیندازد. مردم مثل حیوان خود را روی تکه‌های نان انداختند و از ترس این‌که آن را از دستشان بگیرند،‌همان‌طور درسته آن را در دهان می‌کردند. یک تغار را پر از آب کرده بودند و ما مثل حیوان از آن نوشیدیم. چند لحظه بعد از این‌که آب را نوشیدیم، سربازی جلو آمد و شروع به زدن ما کرد. فریاد می‌زد: «زود باشید! جم بخورید!» بعد مجبورمان کردند از زندان تا ایستگاه قطار را که یک کیلومتر آن‌طرف‌تر بود، بدویم. آلمانی‌ها دوباره با باتوم‌هایی که به دست داشتند، هر کاری دلشان می‌خواست کردند. هر لحظه ممکن بود بر اثر ضربه‌ی باتوم روی گردن یا لگد به شکم زمین بخوری. به همین دلیل با وجود ضعفی که داشتیم، با تمام سرعت دویدیم. وقتی به ایستگاه رسیدیم، واگن‌های حمل چهارپا را دیدم که منتظر بود. پله یا سطحی نبود که زمین را به در واگن‌ها متصل کند. به همین دلیل افسران اس‌اس اولین گروه رسیده از زندانیان را زدند و فریاد کشیدند: «خم! خم شوید!» این‌طوری آن‌ها تبدیل به پله شدند تا کسانی که دیرتر رسیدند به واگن سوار شوند... وقتی آلمانی‌ها مطمئن می‌شدند که یک واگن به اندازه‌ی کافی پر شده است، چند تکه نان به داخل پرتاب می‌کردند و در را می‌بستند. صدای قفل شدن درها از بیرون را شنیدیم. آن موقع هنوز چیزی در مورد کمپ‌های مرگ آشوویتز2 یا مایدانک3 در شهر خودم نشنیده بودم. ما نمی‌دانستیم «راه‌حل نهایی» چیست. فکر می‌کردیم آلمانی‌ها می‌خواهند از یهودی‌ها به‌عنوان کارگر اجباری استفاده کنند. ما چیزی در مورد نقشه‌ی قتل‌عام آن‌ها نمی‌دانستیم.4



یهودیانی که در شورش گتوی ورشو در 1943 شرکت داشتند، همگی دسته‌جمعی به قتل رسیدند. این یهودیان کمی بعد از خروج از گتو جان خود را از دست دادند. اموال و اشیای ارزشمند یهودیانی که به کمپ‌ها انتقال می‌یافتند، مصادره می‌شد.


صدها هزار یهودی بی‌گناه در گتوی ورشو و به دلیل گرسنگی و فقر جان خود را از دست دادند.

قطارها

برای انتقال زندانی‌ها به کمپ‌های اسرا، تعداد زیادی زن و مرد و کودک از هر سنی درون واگن‌های کوچک قطارهای باری جا داده می‌شدند و بدون این‌که امکان تنفس یا آب و غذای کافی برای سفر چند روزه در نظر گرفته شود، در را روی آن‌ها قفل می‌کردند. بسیاری در طول راه بر اثر گرسنگی، تشنگی یا فضای وحشتناکی که هوای قابل تنفس آن در نهایت برای چند دقیقه کافی بود، جان خود را از دست می‌دادند. بقیه مجبور بودند در کنار جسد عزیزان خود ادامه‌ی مسیر را تحمل کنند. یکی از افرادی که چنین سفر وحشتناکی را تحمل کرده، بی‌رحمی نازی‌ها را شرح داده است:

نیروهای پلیس اسلحه داشتند و تیر هوایی در می‌کردند؛ آن‌ها مردم را مجبور می‌کردند با فشار در واگن‌های کاملا پر سوار شوند. شلیک ادامه داشت و کل جمعیت به زور به جلو فشار می‌آورد. آن‌هایی که به قطار نزدیک‌تر بودند، زیر فشار غیرقابل‌تحمل نفرات پشتی له می‌شدند... نفرات جلویی هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند و در پاسخ کسانی که برای سوار شدن به مو یا لباس آن‌ها آویزان می‌شدند، شانه یا گردنشان را گاز می‌گرفتند، استخوان‌هایشان را می‌شکستند و فریاد می‌کشیدند، فقط می‌توانستند ناله کنند. با این‌که واگن‌ها نسبت به ظرفیت معمول خیلی پرتر بود، هنوز چند زن و مرد یا بچه توانستند سوار شوند. بعد پلیس آمد و در را روی افرادی بست که نیمی از پیکرشان از میان میله‌ها بیرون مانده بود. قبل از سوار کردن 120 یهودی به واگن حمل چارپایان و جا دادن آن‌ها مثل ماهی ساردین، آلمانی‌ها کف واگن را با 7 سانتی‌متر آهک پوشانده بودند. این ماده در ساخت‌وساز به کار می‌رود و در صورت تماس با پوست بدن، آن را می‌سوزاند. این مسئله باعث شد خیلی از یهودیان حتا قبل از رسیدن به بلزک1 جان خود را از دست بدهند...

کف واگن را پودر سفید و ضخیمی پوشانده بود. پودر آهک بود. هر وقت پوست با آن تماس پیدا می‌کرد، بلافاصله خشک می‌شد و می‌سوخت. آدم‌های توی واگن داشتند زنده‌زنده می‌سوختند و می‌مردند. گوشت روی استخوان‌هایشان آب می‌شد. ظاهرا آهک را برای پیشگیری از شیوع بیماری اضافه کرده بودند. در هر واگن دو سطل وجود داشت؛ یکی پر از آب بود و دیگری به‌عنوان توالت به کار می‌رفت؛ البته اگر چنین چیزی با آن همه هل دادن و فشار ممکن بود.2 بعد از چند روز سفر در آن شرایط وحشتناک، مقصد نهایی کمپ‌های مرگ آشوویتز، تربلینکا3، مایدانک یا بلسن4 بود: آلمانی‌ها فریاد می‌زدند: «Los schnell، سریع‌تر!» با باتوم و تفنگ ما را می‌زدند. از آن‌جایی که پله یا راه اتصالی نبود، باید از ارتفاع یک متری یا یک و نیم متری از واگن پایین می‌پریدیم. سعی می‌کردیم بعد از فرود هر چه سریع‌تر بلند شویم، وگرنه سربازهای آلمانی که منتظر بودند ما را می‌زدند. گرسنه و تشنه و خسته بودیم. با این حال و بعد از خالی شدن واگن، 2 کیلومتر تا کمپ کار اجباری دویدیم. بعضی‌ها از سر ترس و بعضی‌ها از خوشحالی تمام شدن سفر با قطار گریه می‌کردند. آن‌قدر ذهنمان مشغول بود که متوجه فضای اطراف نشدیم. وقتی به کمپ رسیدیم، همه ساکت شدند. با دقت به همه جا نگاه کردیم و گوش دادیم. سکوت مرگ بر کمپ پیش‌رویمان حکمفرما بود.5

در 1943، آخرین یهودیانی که در گتوی ورشو باقی مانده بودند، دست به شورش علیه نازی‌ها زدند که در نهایت این شورش توسط نازی‌ها سرکوب شد و بعد از آن حمام خون به راه افتاد.


نازی‌ها تقریبا در تمامی مناطق اشغال‌شده دست به قتل‌عام زدند.

کمپ‌های مرگ

در کمپ‌هایی که بدترین نمونه‌ی قساوت نازی‌ها را شامل می‌شود، 11 میلیون نفر جان خود را از دست دادند و از این طریق هیولاصفتی و سنگدلی انسان‌هایی را به نمایش گذاشتند که از ارزش‌های اخلاقی مذهب روی برگردانده و صدای وجدان خود را ساکت کردند. کمپ‌ها ابتدا به شکل کمپ کار اجباری به وجود آمدند. تقریبا تمامی آن‌ها، به‌خصوص آشوویتز، در کنار مجتمع‌های صنعتی برپا شدند و زندانیان آن‌ها به اجبار و به شکل برده در صنعت جنگ آلمان کار می‌کردند. ولی ایدئولوژی بدخواهانه‌ی نازی تنها به سرکوب «عملی» محدود نمی‌شد، بلکه این نقاط را تبدیل به مرکز «ریشه‌کن کردن نژادهای ناخواسته» کرد. در فاصله‌ی سه سال، بین آخرین ماه‌های 1941 تا پایان 1944، جمعا 11 میلیون نفر که 5.5 میلیون نفر آن‌ها یهودی بودند، در اتاق‌های گاز یا به روش‌های دیگر، در کمپ‌ها به قتل رسیدند و تعداد زیاد دیگری هم بر اثر قحطی، بیماری یا سورفتار جان خود را از دست دادند. نازی‌ها کوچک‌ترین رحمی نسبت به نوزادان، کودکان بی‌گناه، پیرترها، بیماران یا معلولین نشان نمی‌دادند و با سنگدلی تمام، برنامه‌ی قتل‌عام خود را دنبال می‌کردند. هنوز بحث بر سر این‌که از گاز زایکلون‌بی1 در کمپ‌های مرگ استفاده شد یا نه ادامه دارد، اما روش قتل‌عام این انسان‌های بی‌گناه تغییری در نتیجه‌ی نهایی ایجاد نمی‌کند. روش هر چه که بود، میلیون‌ها انسان بی‌گناه با قساوت تمام به قتل رسیدند. خشونت و قساوت نازی‌ها و هلوکاست یهودیان یک حقیقت انکارناپذیر است. اجساد انسان‌ها و اسکلت‌های زنده‌ای که بعد از آزاد شدن کمپ‌ها به دست نیروهای متحدین نمایان شد، مدرک کافی و غیرقابل انکار این تراژدی است. قتل‌عام از لحظه‌ی وارد شدن اسرا به کمپ‌ شروع می‌شد. به‌نظر نازی‌ها، «زندگی» شایسته‌ی این زندانیان یک مرگ تدریجی بود. یک زندانی یهودی که از کمپ کامیونکا جان به در برده، «استانداردهای زندگی» در این کمپ‌ را در خاطرات خود تشریح کرده است:


یهودیان دسته‌جمعی از خانه‌های خود بیرون رانده می‌شدند و در قطارهای پر به کمپ‌های مرگ انتقال می‌یافتند.

وقتی از درهای کمپ وارد شدم، صحنه‌ی وحشتناکی را دیدم. سربازهای آلمانی از بالای برجک‌ها، مسلح به تفنگ‌های اتوماتیک، به ما نگاه می‌کردند. زندانیان قبلی شامل حدود 50 روس، 100 لهستانی و احتمالا 1000 یهودی، در وضعیت بدی به سر می‌بردند. همگی وصله‌های 5 در 5 سانتی‌متر به لباسشان دوخته بودند؛ وصله‌ی روس‌ها و لهستانی‌ها قرمز بود و مال یهودیان زرد. همگی آن‌قدر تحلیل رفته بودند که ‌مرده‌ی متحرک به‌نظر می‌رسیدند. طوری در حیاط کثیف راه می‌رفتند انگار در خواب راه بروند. بیشترشان در وضعی بودند که جسمشان هنوز زنده بود، اما روحشان کشته شده بود. گروه ما جلوی ورودی توقف کرد. یک سرباز بلندقد آلمانی روبه‌رویمان ایستاد و به ما زل زد. بعد گلویش را صاف کرد و گفت: «ساعت، جواهر و هر وسیله‌ی قیمتی که دارید،‌ تحویل بدهید! اگر چیزی را پنهان کنید، به محض پیدا کردنش با یک گلوله کشته می‌شوید.» وقتی به صورت کثیف و تفنگی که در دست داشت نگاه کردم، فهمیدم چاره‌ی دیگری ندارم. ساعتم را باز کردم و همان‌طور که توی جیب‌هایم دنبال پول خرد می‌گشتم، آلمانی‌ها به ما سیلی می‌زدند یا با چوب‌هایی که به دست داشتند، به شکم ما می‌کوبیدند. آن‌ها لحظه‌ای از این تفریح دیگرآزارانه‌ی خود دست برنداشتند... شب اول، بعد از نوشیدن یک لیوان «سوپ»، به خوابگاه منتقل شدیم. کلام از شرح وضعیت آن‌‌جا قاصر است. آن‌جا را در اصل برای حیوانات ساخته بودند و تنها امکاناتی که برای ساکنین انسانی اضافه شده بود، تخت‌های نصفه‌کاره‌ی دو یا سه طبقه بود. از شکاف دیوار باد به درون می‌وزید. همه‌جا پر از شپش بود و در عرض چند روز، هیکل همگی ما را پر کردند! خیلی زود به زندگی در کنار آن‌ها عادت کردم. با این‌که آن‌ها ناقل تیفوس هستند، اما در مقایسه با سایر مشکلات کمپ اهمیت چندانی نداشتند... ساعت پنج ما را بیدار می‌کردند و دو دقیقه فرصت می‌دادند تا لباس بپوشیم. هر کس که آماده نمی‌شد، کتک می‌خورد. وقتی همه آماده می‌شدند، صف می‌بستیم تا یک فنجان قهوه بگیریم؛ در واقعیت، این قهوه فقط نوعی آب داغ نفرت‌انگیز بود. یک تکه نان هم به ما می‌دادند؛ یک تکه نان خشک و بیات که با آرد و خاک درست می‌شد و خوردنش سخت بود... چون این تنها خوراکی بود که کل روز به ما می‌دادند، بعضی‌ها تکه‌ای از نان را در لباس پنهان می‌کردند تا به‌عنوان «ناهار» آن را بخورند؛ اما بعضی دیگر نمی‌توانستند مقاومت کنند و آن را یک‌جا می‌بلعیدند. من عادت داشتم کمی از نان را برای بقیه‌ی روز نگه دارم. می‌دانستم تمام روز از ما کار می‌کشند و این تنها قوتی است که به ما می‌دهند و در طول روز گرسنگی بیشتر من را اذیت خواهد کرد.2


حتا قبل از رسیدن به کمپ‌ها، بسیاری از زندانیان در خود واگن‌ها و بر اثر فشار یا خفگی جان خود را از دست می‌دادند.

وضعیت زندگی در سایر کمپ‌ها هم تفاوت چندانی نداشت. آن‌هایی که مجبور به کار بودند، کوچک‌ترین رحم و مروتی نمی‌دیدند و درست مثل برده، تحت فشار تهدید و اخلاق دمدمی سربازان نازی زندگی می‌کردند و زیر بار گرسنگی و خستگی و شکنجه تحلیل می‌رفتند. در برخی کمپ‌ها، اتفاقات بدتری برای زندانیان می‌افتاد؛ مثلا جوزف منگل3، هیولایی که پزشک آشوویتز بود –بزرگترین کمپ اسرا و جایی که نزدیک به 1.5 میلیون نفر در آن جان خود را از دست دادند-، روی آن‌ها آزمایش می‌کرد. منگل روی این «موش‌های آزمایشگاهی»، یا در حقیقت بزرگسالان و کودکانی که از میان زندانیان انتخاب می‌شدند، دست به آزمایش می‌زد تا ببیند بدن انسان تا چه اندازه سرما یا درد را تحمل می‌کند. در روزهای زمستان، افراد را به زور درون آب و تکه‌های یخ فرو می‌کردند تا ببینند چقدر دوام می‌آورند. همچنین منگل بدون استفاده از داروی بیهوشی دست به جراحی می‌زد و دست و پا قطع کرده یا حفره‌ی شکمی را می‌شکافت. وحشتناک‌ترین آزمایشات منگل روی دوقلوهایی انجام می‌شد که به کمپ فرستاده می‌شدند. او آن‌ها را از سایر زندانیان جدا می‌کرد و آزمایشات غیرقابل وصفی روی آن‌ها پیاده می‌کرد تا اثر ویژگی‌های ارثی را تخمین بزند. مثلا خون دوقلوها را به یکدیگر تزریق می‌کرد تا نتیجه‌ی این کار را ببیند و نتیجه معمولا تب‌های بالا یا درد وحشتناک یک یا هر دوی این دوقلوها بود. منگل می‌خواست بداند که رنگ چشم ارثی قابل تغییر است یا نه و به همین دلیل، جوهر در چشم دوقلوها تزریق می‌کرد. تقریبا تمامی آن‌ها دچار دردهای وحشتناک می‌شدند و بسیاری هم کور شدند. کودکان کم‌سن مورد تزریق بیماری‌های مختلف قرار می‌گرفتند تا مشخص شود چقدر زنده می‌مانند. بسیاری از کودکان بی‌گناه به دست منگل شکنجه شدند و در نهایت معلول شده یا جان خود را از دست دادند. وحشی‌گری‌های غیرقابل وصف این کمپ‌ها تنها در پایان جنگ و زمانی افشا شد که نیروهای متحدین نازی‌ها را شکست دادند و مناطق دارای کمپ را آزاد کردند. نیروهای بریتانیا، ‌آمریکا و شوروی از دیدن منظره‌های پیش‌رو شوکه شدند. اطلاعات ثبت‌شده‌ی یک واحد بریتانیایی که کمپ برگن-بلسن4 را آزاد کرد، به این ترتیب است:

کمپ اسرای معروف به بلسن در 15 آوریل 1945 به دست نیروهای بریتانیا آزاد شد. در این‌جا، 10 هزار جسد دفن نشده پیدا شد. در این مدت، 13 هزار نفر جان خود را این‌جا از دست داده‌اند. این‌ها همگی قربانیان «نظم نوین» آلمان در اروپا هستند، و هر یک مثالی از فرهنگ نازی است.


خشونت و سرکوب اعمال شده در کمپ‌های مرگ سرتاسر اروپا مثل آشوویتز در تاریخ بسیار کم‌سابقه بوده است.

آین‌ساتزگروپن: جوخه‌ی مرگ نازی جدا از گتو و کمپ اسرا، عنصر دیگری که مسبب هلوکاست شد، تیم‌های آین‌ساتزگروپن یا همان جوخه‌های مرگی بودند که راینهارت هایدریش، رئیس گشتاپو، با اختیاراتی ایجاد کرد که هیتلر پس از حمله به لهستان به او محول ساخت. این واحدهای ویژه به دنبال ارتش وارد مناطق اشغالی می‌شدند و به دنبال هدف برای نابودی می‌گشتند. یهودیان اولین هدف در لیست آن‌ها بودند. بعد از لهستان، آین‌ساتزگروپن دست به جست‌وجوی خانه به خانه در مناطق اشغال شده‌ی شوروی زدند و هر کس را که می‌یافتند، حتا زن و کودک را، اعدام می‌کردند. گزارش فرماندهان آین‌ساتزگروپن، شامل «نرخ موفقیت» ماموریت‌های انجام‌ شده که به برلین ارسال می‌شد، نشان‌دهنده‌ی ابعاد این قتل‌عام است. طبق آمار خود این گروه‌ها، آن‌ها بیش از 1 میلیون یهودی را در مناطق اشغال‌شده به دست نازی‌ها، خصوصا لهستان و اوکراین، به قتل رساندند. در زمان ورود به هر شهر، یک آین‌ساتزگروپ (شکل مفرد کلمه) دست به جمع کردن یهودیان در یک نقطه زده و بعد از منتقل ساختن آن‌ها به نقطه‌ای دیگر، آن‌ها را مجبور می‌ساخت گودال بزرگی را حفر کنند که در نهایت تبدیل به گور دسته‌جمعی خودشان می‌شد. بعد از حفر گودال، آن‌ها تمامی زندانیان را با شلیک گلوله به قتل می‌رساندند و در این گودال می‌انداختند. اگر کسی با شلیک گلوله کشته نمی‌شد، بر اثر زنده‌به‌گور شدن جان خود را از دست می‌داد. به دنبال اشغال کیِف در 19 سپتامبر 1941، کشتار یهودیان ابعاد تازه‌ای از وحشی‌گری و قساوت آین‌ساتزگروپن را مشخص ساخت. در تاریخ 29 سپتامبر، آن‌ها تمامی یهودیان را به قبرستانی در حاشیه‌ی شهر فرا خواندند و اعلام کردند که آن‌ها «جابه‌جا» خواهند شد. به آن‌ها دستور داده شد که با خود غذا، لباس گرم، مدارک شخصی، پول و اشیای ارزشمند بیاورند – به این ترتیب هیچ‌کدام شک نکردند که هدف اصلی از این احضار، قتل‌عام است. یک افسر اوکراینی که با نازی‌ها همکاری داشت و بعدا این ماجرا را تعریف کرد، می‌گوید: «مثل یک مهاجرت دسته‌جمعی می‌مانست... یهودیان در طول مسیر سرودهای مذهبی می‌خواندند.» در کنار خط‌آهن، غذا و اشیای آن‌ها مصادره شد و:

در کمپ‌های مرگ، جوزف منگل (بالا راست) دست به آزمایش‌های وحشیانه روی افرادی می‌زد که به‌عنوان موش آزمایشگاهی انتخاب می‌شدند (بالا چپ).

 

آلمانی‌ها آن‌ها را مجبور کردند تا در صف‌های تازه و باریک‌تری بایستند. صف‌ها خیلی کند پیش می‌رفتند. بعد از یک پیاده‌روی طولانی، آن‌ها به مسیری رسیدند که دور آن را سربازان آلمانی باتوم به‌دست و سگ‌های پلیس محاصره کرده بودند. در طول این مسیر، یهودیان مورد ضرب‌وشتم قرار گرفتند. سگ‌ها به هر کس که زمین می‌خورد حمله می‌کردند، ولی فشار جمعیت پشت‌سر قابل تحمل نبود و ضعیف‌ترها و زخمی‌ها ناچار زیر دست‌وپا می‌ماندند. زخمی و خونین... یهودیان به محوطه‌ی سبزی رسیدند. این‌جا بابی‌یار5 نام داشت و جلوتر یک پرتگاه بود. سطح زمین پوشیده از لباس‌های پراکنده بود. نیروهای نظامی اوکراین، تحت نظارت آلمان‌ها، به یهودیان دستور دادند که لباس‌هایشان را در بیاورند. آن‌هایی که مقاومت می‌کردند، مورد هجوم قرار گرفته و لباس‌هایشان به تنشان پاره می‌شد... صدای فریاد و خنده‌های هیستریک فضا را پر کرده بود.6 سپس به تمامی یهودیان تیراندازی شد و جسد آن‌ها را به درون دره انداختند. طبق اسناد، 33700 نفر در آن روز کشته شدند.

قتل‌عام آین‌سانزگروپن معمولا از چشم افرادی که کل هلوکاست را انکار می‌کنند، دور می‌ماند. آن‌ها بیشتر روی بحث‌های تکنیکی چون ظرفیت اتاق‌های گاز یا اثر گاز زایکلون‌بی تمرکز می‌کنند و وقایع رخ داده در گتوها یا قتل‌عام‌های آین‌سانزگروپن را نادیده می‌گیرند. ولی وجود همین تیم‌ها مدرک کافی است که نشان می‌دهد نازی‌ها قصد برانداختن نسل یهودیان را داشتند و در این راه اقداماتی هم کردند. هر رژیمی که دست به قتل‌عام بی‌گناهان، خصوصا زنان و کودکان، می‌زند و تیم‌های ویژه‌ای را برای این کشتار در نظر می‌گیرد، مشخصا رفتار مشابهی را در کمپ اسرای خود نشان خواهد داد.

نفرت نازی‌ها از مذهب

زمانی که به بررسی مسئله‌ی هلوکاست می‌پردازیم، یک سوال بسیار مهم ایجاد می‌شود: چرا نازی‌ها این‌قدر از یهودیان متنفر بودند؟ پاسخ این سوال در ایدئولوژی انحرافی آن‌ها نهفته است. همان‌طور که در مقدمه‌ی کتاب اشاره شد، نازیسم را می‌توان جنبشی حماقت‌بار بر اساس شرک نو دانست. رهبران نازی مثل هیتلر و روزنبرگ حس نوستالژی عمیقی نسبت به فرهنگ شرک‌آمیز و پیشامسیحی آلمان داشتند که اساس آن ستایش خصوصیاتی چون غرور، خشونت و جنگ بود. مفهوم اخلاقی مسیحیت که بر فروتنی، صلح و شفقت تاکید داشت، در تضاد شدید با این فرهنگ قرار می‌گرفت. نفرت از مسیحیت زاده‌ی نیچه بود که شاگردش مارتین هایدگر آن را ادامه داد و در نهایت به دست هیتلر و روزنبرگ رسید که این ایده‌های اشتباه را به ارث بردند. یکی از نتایج طبیعی نفرت از مسیحیت، دشمنی با یهودیان بود؛ چرا که مسیحیت مذهبی زاده‌ی یهودیت است و از نظر نازی‌ها، مسیحیت «تهاجم فرهنگ یهودی به اروپا» محسوب می‌شد. انجیل مسیحی با تورات یا عهدعتیق شروع می‌شود که کتاب مقدس یهودیان است. مسیحیان به تمامی پیامبران یهودی احترام می‌گذارند؛ مسیح و حواریون او هم اصالتا یهودی بودند. تمامی این مسایل باعث شد که نازی‌ها مسیحیت را «فریب یهودیان» بدانند. علاوه بر نفرت قومی، نازی‌ها دیدگاه داروینیسم اجتماعی را هم به مسئله اضافه کردند که یهودیان را نژادی پست جلوه می‌داد و این نفرت تعصب‌بار و جنون‌آمیز را چند برابر می‌کرد. خاطرات یهودیانی که تعصب و تبعیض نازی‌ها را تجربه کردند، «نفرت از مذهب» آن‌ها را به خوبی بازتاب می‌دهد. بهترین نمونه‌ی این مسئله، تهاجم نازی‌ها به نمادهای مذهبی، لباس‌های مشخص، لباس و ریش بلند یهودیان بود که همگی از سر احترام مذهبی رعایت می‌شدند. اعضای اس‌اس و گروه‌های نازی بسیاری از یهودیان معتقد، خصوصا کهنسالان، را در خیابان متوقف ساخته و ریش و موهای آن‌ها را که نشانه‌ی ایمانشان بود، قیچی می‌کردند. آن‌ها کتاب مقدس یهودیان را پاره کرده و به آتش می‌کشیدند. یک شاهد یهودی ماجرایی در گتوی ورشو را این‌طور تعریف کرده است:

یک روز عصر در حال برگشت به خانه بودم که گروهی از مردان جوان را دیدم؛ آن‌ها را جلوی دیوار به خط کرده بودند و دست همگی بالا بود. جریان چه بود؟ کمی جلوتر رفتم. مگر این‌ها چه کرده بودند؟ چرا آلمانی‌ها آن‌ها را این‌طور به خط کرده بودند؟ یک افسر اس‌اس با چکمه‌های سیاه و شلاق سوارکاری آن‌جا ایستاده بود. قیافه‌اش من را به یاد مربی سگ‌ها می‌انداخت که از تماشای زجر کشیدن حیوانات لذت می‌برد. یک مامور اس‌اس دیگر هم با قیچی آن‌جا بود و ریش جوان‌ها را که صورتی زخمی و پر از درد داشتند، قیچی می‌کرد.1


در کمپ بلسن، 10 هزار جسد دفن‌نشده پیدا شد.

در این مورد، خاطرات یک یهودی که در کمپ اسرا کار می‌کرده جالب توجه است: ... شن‌کش را به خاک می‌کشیدیم و از وزن زیادی که مانع بالا آمدن آن می‌شد، تعجب می‌کردیم. تا رسیدن به چرخ‌دستی، گل‌ولای از میان دندانه‌های شن‌کش می‌ریخت و چیز چندانی باقی نمی‌ماند. مجبور بودیم دوباره خم شویم و شن‌کش را با گل سنگین پر کنیم. دوباره چیز چندانی تا زمان رسیدن به چرخ دستی باقی نمی‌ماند. با آن بدن‌های خسته و ضعیف، دوباره و دوباره این کار را تکرار کردیم. موقع انجام این کار مسخره و بی‌سروته به اطرافیانم نگاه می‌کردم و این صحنه‌ی تراژیک به ذهنم رسید: بردگان یهودی که شهر فرعون را در مصر ساختند... نکته‌ی قابل توجه این است که بسیاری از یهودیانی که از این قساوت‌ها جان به در بردند، نازی‌ها را با فرعون مقایسه کرده‌اند. نفرت نازی‌ها از مذهب در واقع شکل تازه‌ای از خشونت حاکمین مشرک در طول تاریخ بوده و نمونه‌ی آن‌ها فرعون، نمرود و نرو است. نازی‌ها می‌خواستند هر کسی را که مقابل ایدئولوژی آن‌ها می‌ایستد نابود کنند، خصوصا اگر چنین کسانی مذهبیون معتقدی چون کاتولیک‌ها، شاهدین یهوه، یا یهودیان باشند. (در زیر، با جزییات بیشتری به این گروه‌ها خواهیم پرداخت.)


اولین کاری که نیروهای آلمانی مهاجم به لهستان انجام دادند، تعقیب یهودیان در تمامی روستاها و شهرها بود.

در ادامه‌ی این خاطره آمده: یهودیان مجبور بودند در مرز قحطی و گرسنگی کار کنند. غذای روزانه‌ی آن‌ها یک تکه نان سیاه به اندازه‌ی انگشت یک مرد، یک قطره مارگارین و یک کاسه مایع معروف به سوپ بود. گاهی اوقات چیزهایی هم روی این سوپ شناور بود. این تمام خوراکی بود که برای 24 ساعت به آن‌ها می‌دادند. چوبه‌ی دار ناشیانه‌ای سر هم شد. شش مرد جوان روی سکو ایستاده بودند و جلاد طناب دار را دور گردن آن‌ها انداخت. دو تای آن‌ها به‌نظرم آشنا آمدند. این‌ها برادران اشپیلمن2 نبودند؟ بله، خودشان بودند! البته این مجازات سبک‌تر بود. از همه طرف دستور آمد که همه باید مراسم را تماشا کنند. «این مجازات کسانی است که فکر فرار به سرشان می‌زند!» به خودم لرزیدم.



نازی‌ها که با ارزش‌های اخلاقی مذهب دشمنی داشتند، ارزش‌های یهودیان را هدف قرار دادند. بالا: یک طومار تورات که کتاب مقدس یهودیان است. صدها طومار در زمان حکومت نازی‌ها سوزانده شد.


یهودیان اعدام‌شده در لهستان

ناگهان یکی از برادران اشپیلمن شروع به حرف زدن کرد. او رو در روی نازی‌ها ایستاده و با غرور به استقبال مرگ می‌رفت. «می‌توانید ما را بکشید و هزاران یهودی را نابود کنید. ولی هیچ‌وقت ملت یهود را نابود نخواهید کرد. آن‌ها همیشه زنده خواهند بود...» سپس آن‌ها دعای پیش از مرگ را خواندند و زمزمه کردند: «خدا یکی است...» و بعد مردند.3

فصل ها
  • نتایج داروینیسم اجتماعی: خشونت هلوکاست
  • هلوکاست، یهودیان و یهودستیزی
  • هلوکاست یهودی
  • کتاب ها

    قرآن کریم فیلم هامقالاتاز ما حمایت کنید
    طالب این وب سایت بر اساس پژوهش های هارون یحیی نوشته شده است