هلوکاست، یهودیان و یهودستیزی


فاشیسم رنج و عذاب غیرقابل توصیفی بر بشریت تحمیل کرده است. قرن نوزدهم و بیستم سرشار از قتل­هایی هستند که در رژیم­ها و سازمان­های نژادپرست ریشه داشتند و انسان­های بی­گناه را به بهانه­ی دیدگاه­های ایدئولوژیک سرکوب و کشتار می­کردند. قانون قتل­عام نازی­ها تنها محدود به یهودیان نبود، بلکه قوم­ها، مذاهب و گروه­های اجتماعی دیگری چون کولی­ها، لهستانی­ها، اسلاو­ها، کاتولیک­ها، شاهدین یهوه، و افراد مبتلا به نقص­های جسمی و روانی را هم در بر می­گرفت. یهودیان، که 5.5 میلیون نفر از آن­ها جان خود را در کمپ­ اسرا از دست دادند، متحمل بیشترین رنج ناشی از وحشی­گری نازی­ها شدند. ولی تعداد تمام انسان­هایی که در این کمپ­ها به قتل رسیدند بیش از 11 میلیون نفر است و بیش از نیمی از آن­ها عضو یکی از گروه­های ذکر شده در بالا بودند.

جایگاه اهل کتاب در قرآن

خداوند در یک آیه بیان کرده که انسان­ها نه بر اساس نژاد، رنگ پوست یا قومیت خود، بلکه بر اساس اخلاق خود مورد قضاوت قرار خواهند گرفت: «ای مردم، ما شما را از یک مرد و یک زن(آدم و حوا) آفریدیم؛ بنابراین هیچ تیره و قبیله ای در آفرینش بر دیگری برتری ندارد؛ ما شما را به صورت تیره های گوناگون و قبیله های مختلف قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید نه آن که به نژادپرستی روی آورید؛ به یقین گرامی‎ترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست. خداست که معیار برتری انسان‎ها را معین می‎کند جرا که او به حقایق امور دانا و آگاه است.» (حجرات، 13)

عبارت «تا یکدیگر را بشناسید» حکمت خداوند از خلق نژادها و قومیت­های مختلف را نشان می­دهد: قوم­ها یا ملت­های مختلف که همگی بنده­ی خداوند هستند، باید یکدیگر را بشناسند؛ به بیان دیگر، در مورد فرهنگ، زبان و توانایی یکدیگر آگاهی پیدا کنند. یکی از اهداف خلق نژادها و قوم­های مختلف، غنای فرهنگی بوده است، نه جنگ و کشمکش. نکته­ی ذکر شده در این آیه و دیگر بخش­های قرآن کاملا روشن می­سازد که یک مسلمان نباید نژادپرست باشد یا کسی را بر اساس نژاد مورد قضاوت قرار دهد. به همین دلیل، خارج از تصور است که یک مسلمان نگاهی منفی نسبت به یک یهودی یا فردی از هر قوم دیگری داشته باشد و دلیلش تنها قوم یا نژاد آن فرد باشد. با نگاهی به مذهب یهودیان، با حقیقت دیگری روبه­رو می­شویم که در قرآن هم ذکر شده است: یهودیان و مسیحیان «اهل کتاب» و مانند آن نامیده شده­اند و بیشتر به مسلمانان نزدیکی دارند تا کافران. هم یهودیان و هم مسیحیان به یگانگی خداوند اعتقاد دارند و همه از فرامین او پیروی می­کنند. قرآن میان اهل کتاب و کافرین فرق قائل شده و این تفاوت خصوصا در مورد زندگی اجتماعی اهمیت می­یابد. مثلا در یک آیه، کافرین به این صورت توصیف شده­اند: «جز این نیست که مشرکان پلیدند، از این رو نباید پس از امسال(سال نهم هجرت) به مسجد الحرام نزدیک شوند» (توبه، 28) دلیل این فرمان آن است که کافرین به هیچ قانون الهی باور ندارند، اخلاقیات برایشان بی­اهمیت است و می­توانند به راحتی به هر زشتی و انحرافی دست بزنند. اما اهل کتاب به اخلاقیات بر پایه­ی وحی الهی معتقد هستند و حلال و حرام برایشان اهمیت دارد. به همین دلیل، مسلمانان اجازه دارند از خوراک اهل کتاب تغذیه کنند. به همین ترتیب، مردان مسلمان اجازه دارند با زنان اهل کتاب ازدواج کنند. خداوند در آیه­ای فرموده: «امروز چیزهای پاکیزه برای شما حلال است، و طعام کسانی که به آنان کتاب آسمانی داده شده نیز بر شما حلال است و طعام شما برای آن ها حلال است. و زنان پاکدامن مومن و زنان پاکدامن از کسانی که پیش از شما کتاب آسمانی به آنان داده شده است نیز بر شما حلالند، به شرط این که مهرشان را به آنان بپردازید و پاکدامن باشید نه آلوده به کار زشت و نه این که از آن ها به طور پنهانی دوستانی برای خود برگزینید. و هرکس ایمان داشته باشد ولی به آن چه ایمانش او را بدان فرا می‎خواند کفر ورزد، عملش تباه می‎گردد و در آخرت از زیان‎کاران خواهد بود.» (مائده، 5) این قوانین نشان می­دهند که ازدواج و رابطه میان مسلمانان و اهل کتاب مجاز است. هر کدام می­تواند دعوت دیگری را بپذیرد و این مسئله امکان برقراری روابط دوستانه­ی انسانی و زندگی اجتماعی صلح­آمیز را ممکن می­سازد. از آن­جایی که قرآن چنین میانه­روی و درکی را توصیه می­کند، غیرممکن است که مسلمان دیدگاهی خلاف این باورها داشته باشد. از آن گذشته، قرآن بیان کرده که محل عبادت اهل کتاب تحت حمایت او قرار دارد:

«... اگر خداوند گروهی را به دست گروهی دیگر دفع نمی­کرد، صومعه­ها، کلیساها، کنشت­ها و مسجدها که نام خدا در آن­ها تکرار می­شود، تخریب شده و از بین می­رفتند. خداوند به هر کس که او را کمک کند، کمک می­کند چرا که خداوند نیرومند و شکست ناپذیر است.» (حج، 40) این آیه نشان می­دهد که مسلمانان باید نسبت به جایگاه عبادت اهل کتاب با احترام رفتار کنند و از آن­ها محافظت به عمل بیاورند. در واقع، با نگاهی به تاریخ اسلام روشن می­شود که امت مسلمان همیشه با میانه­روی و درک با اهل کتاب رفتار کرده­اند. این مسئله به­خصوص در دوران حکومت عثمانی –ترکیه­ی امروزی- قابل مشاهده است. این نکته بارها ذکر شده که یهودیان از اسپانیای کاتولیک بیرون رانده شدند، اما حق زندگی صلح­آمیز را در امپراتوری عثمانی پیدا کردند. وقتی سلطان محمد فاتح (محمد دوم) قسطنطنیه را فتح کرد، به مسیحیان و یهودیان اجازه داد تا آزادانه آن­جا زندگی کنند. در تاریخ عثمانی، یهودیان همواره با عنوان اهل کتاب نامیده شده­اند و اجازه­ی زندگی صلح­آمیز را یافته­اند. امثال تفتیش عقاید ناشی از تعصب یا یهودی­ستیزی برخاسته از ایده­های نژادپرستانه –که هر دو لکه­ی ننگی در تاریخ اروپا هستند- در جهان اسلام دیده نشده است. در نتیجه، کاملا محال است که ما مسلمانان –که در چارچوب فرامین قرآن زندگی می­کنیم- تنفری نسبت به مذهب یا باورهای یهودیان داشته باشیم.

در نظر خداوند، انسان­ها نه به­واسطه­ی زبان، نژاد یا جنسیت، بلکه بر اساس ایمان خود مرتبت می­یابند. وجود نژادها و ملت­های مختلف مایه­ی غنای فرهنگی است، نه دلیلی برای جنگ و کشمکش.

در طول تاریخ، جوامع مسلمان نسبت به نژادها و مذاهب دیگر درک نشان داده­اند. این تصویر، سلطان محمد فاتح را در حین ورود به ایاصوفیه نشان می­دهد.

ریشه­های سیاه یهود­ستیزی

ایدئولوژی معروف به یهود­ستیزی یک آموزه­ی کفرآمیز است که برای هیچ مسلمانی قابل پذیرش نیست. برای درک بهتر این مسئله، باید ریشه­های یهود­ستیزی را بررسی کنیم. این عبارت به معنای «تنفر از یهودیان» است؛ اما در اصل «تنفر از سامیان» معنی می­دهد و به این ترتیب تمامی سامیان را در بر می­گیرد: عرب­ها، یهودیان و برخی دیگر از قومیت­های خاورمیانه. شباهت میان فرهنگ­ها و زبان­های سامی زیاد است. مثلا عربی و عبری بسیار به یکدیگر شباهت دارند. دومین گروه نژادی و زبانی بزرگ که تاریخ جهان را تحت تاثیر خود قرار داده، گروه هندواروپایی است که بیشتر ملت­های حال حاضر اروپا را در بر می­گیرد.

پیامبران در تمامی تمدن­ها و جوامع مختلف مبعوث شدند تا پیام وجود و یگانگی خداوند را به مردم رسانده، فرامین او را انتقال دهند. اما طبق تاریخ مکتوب، مشخص است که ملت­های هندواروپایی از زمان باستان باورهای کفرآمیز داشته­اند. تمدن­های یونان و روم، قبایل بربر آلمان و وایکینگ­هایی که همزمان در نقاط شمالی اروپا می­زیستند، همگی باورهای چندخدایی را پذیرفته بودند. به همین دلیل است که این جوامع از معیارهای اخلاقی بی­بهره بودند. خشونت و وحشی­گری از نظر آن­ها توجیه­شده و حتا قابل ستایش بود و آن­ها به رفتارهای غیراخلاقی چون همجنس­گرایی و بت­پرستی تمایل فراوان داشتند. (نباید فراموش کنیم که تمدن روم –که به­طور گسترده به­عنوان پیشرفته­ترین تمدن هندواروپایی پذیرفته شده- در حقیقت یک جامعه­ی بدوی بود که در آن انسان­ها در میدان­های بازی و برای سرگرمی مردم، شکنجه شده و به قتل می­رسیدند.) این قبایل مشرک که بر اروپا تسلط داشتند، تحت تاثیر مسیح (ع) –که به­عنوان پیامبر به میان قوم سامیان و بنی­اسرائیل فرستاده شد- به خدای یگانه ایمان آوردند. خود مسیح از نظر نژادی و زبانی یک یهودی محسوب می­شود. پیام او کم­کم در سرتاسر اروپا پیچید و قبایل مشرک یکی­یکی به مسیحیت گرویدند. (باید بر این نکته تاکید کرد که در این زمان، مسیحیت دچار انحراف شد و ایده­های تثلیث به آموزه­های آن نفوذ کردند.)

اما در قرن هجدهم و نوزدهم، مسیحیت در اروپا ضعیف شد. با قدرت گرفتن ایدئولوژی­ها و فلسفه­هایی که بی­دینی را حمایت می­کردند، جنبش منحصربه­فردی به راه افتاد: شرک نو. رهبران این جنبش ادعا می­کردند که اروپا باید مسیحیت را انکار کرده و به باورهای کفرآمیز باستان باز گردد. طبق گفته­های آن­ها، باورهای اخلاقی اروپای مشرک بر جوامعی که بعدا ظهور کردند و به مسیحیت روی آوردند، برتری داشته است. یکی از اصلی­ترین نمایندگان این جنبش که مهم­ترین نظریه­پرداز فاشیسم هم هست، فردریش نیچه است. او که اساسا با مسیحیت مشکل داشت، ادعا می­کرد که این مذهب روحیه­ی جنگاوری قوم آلمانی –یا به زبان او، «جوهره­ی اصیل» آن- را تضعیف کرده است. او در کتاب خود «ضدمسیح»، به این مذهب حمله برده و فلسفه­ی مشرکین باستان را در «چنین گفت زرتشت» ستوده است. (مذهب زرتشتی که در ایران باستان رواج داشت، یکی از مذاهب شرک­آمیز در فرهنگ هندواروپایی است.) علاوه بر این، نومشرکین خصومت فراوانی با یهودیت داشتند و آن را ریشه­ی مسیحیت –به قول خودشان «فریب یهودیان»- می­دانستند و حتا ادعا می­کردند که: «این ایده­ی یهودی جهان را به تسخیر درآورده است.» (بی­شک، نومشرکین به همین ترتیب از اسلام –یگانه دین راستین- هم متنفر بودند.) جنبش شرک نو باعث شعله­ور شدن آتش تنفر از مذهب شد و ایدئولوژی­های فاشیسم و یهود­ستیزی را به وجود آورد. با بررسی اصول ایدئولوژی نازیسم، روشن می­شود که هیتلر و هم­دستان او به معنای واقعی کلمه مشرک بوده­اند.

جنبش شرک نو در قرن 19 به وجود آمد و ادعا می­کرد که جوامع اروپایی باید به شرک پیش از مسیحیت باز گردند. برخی از نومشرکین برای خصومت با مذاهب الهی چون یهودیت و مسیحیت، به سبک زندگی بربران جوامع بدوی روی خوش نشان می­دادند. این پوستر تبلیغاتی حذب نازی (بالا) سازمان SS را برابر با جنگاوران بربر نشان می­دهد.


فردریش نیچه، یکی از رهبران جنبش شرک نو در قرن نوزدهم اروپا.

نازیسم: شرک قرن بیستمی

یکی از کسانی که نقش مهمی در تکامل ایدئولوژی نازیسم داشت، یورگ لانتز وون­لیبنفلز است که از مشرکین نو به حساب می­آید. او اولین کسی بود که سواستیکا را در منابع باستانی کشف کرد و این نماد بعدتر تبدیل به نشان حزب نازی شد. سازمان Ordo Novi Templi که به دست او تاسیس شد، خود را تماما وقف بازسازی شرک کرده بود. لانتز به­طور عمومی اعلام کرده بود که ووتان، یکی از ایزدین دروغین قبایل بدوی آلمان باستان، را می­پرستد. طبق دیدگاه او، ووتانیسم مذهب واقعی مردم آلمان بوده و آلمانی­ها تنها با بازگشت به آن رستگار خواهند شد. ایدئولوژی نازیسم در امتداد دیدگاه­های لانتز و افراد مشابه او تکامل یافت. آلفرد روزنبرگ، یکی از پیشروترین نظریه­پردازان ایدئولوژی نازیسم، آشکارا ادعا می­کرد که مسیحیت نمی­تواند انرژی معنوی لازم برای تشکیل آلمان نو تحت رهبری هیتلر را فراهم کند و به همین دلیل قوم آلمان باید به نژاد کفرآمیز باستان بازگردد. طبق نظرات روزنبرگ، وقتی نازی­ها به قدرت رسیدند باید تمامی نشانه­های مذهبی از کلیساها جمع می­شد و جای آن­ها را کتاب «نبرد من» از هیتلر، سواستیکا و شمشیرهایی می­گرفت که نماد شکست­ناپذیری آلمان بودند. هیتلر تحت تاثیر عقاید روزنبرگ قرار داشت، ولی ایده­ی مذهب نوین آلمانی را به عمل در نیاورد؛ چرا که می­ترسید با اعتراض عمومی مردم روبه­رو شود.1 با این حال، چند اصل شرک نو در زمان حکومت نازی­ها به عمل در آمدند. کمی بعد از به قدرت رسیدن هیتلر، روزهای مقدس و جشن­های مسیحیت حذف شده و نمونه‌های باستانی جای آن­ها را گرفتند. در مراسم ازدواج، عهدها در پیشگاه ایزدان خیالی چون «مام زمین» و «پدر آسمان» بیان می­شدند. در 1935، مدارس دستور گرفتند که تکرار اوراد مسیحی میان دانش­آموزان را کنار بگذارند. سپس درس­های مذهبی به کلی کنار گذاشته شدند. رئیس SS، هاینریش هیملر، در مورد نفرت رژیم نازی از مسیحیت گفته است: «این مذهب بدترین آفتی است که جهان تاکنون به خود دیده است. باید به همین ترتیب هم با آن رفتار شود.»2 این جملات نشان دهنده­ی جهل و بی­منطقی هیملر و حزب نازی است و غیرقابل پذیرش است. به همین دلیل، خصومت نازی­ها با یهودیان بخشی از ایدئولوژی مخالفت با مذهب بود. با زدن برچسب «فریب یهودیان» به مسیحیت، نازی­ها کوشیدند از یک سو جامعه­ی آلمان را از مسیحیت دور کنند و از سوی دیگر، با اعمال انواع فشار بر یهودیان و انجام خشونت­های خیابانی، آن­ها را مجبور کنند که از آلمان بروند. وقتی گروه­های نونازی و فاشیست را در مواضع یهود­ستیزی امروزی­شان بررسی می­کنیم، می­بینیم که تقریبا تمامی آن­ها دارای ایدئولوژی ضدمذهب هستند و از شعارهایی با مفاهیم شرک­آمیز استفاده می­کنند.

ریشه­های داروینیستی نازیسم

یک نکته­ی روشن کننده­ی دیگر، انتخاب نظریه­ی تکامل داروین به­عنوان اساس فکری جهان­بینی نازیسم است. وقتی چارلز داروین نظریه­ی خود را مطرح کرد، این ادعا را داشت که نبرد مداومی در طبیعت بر سر بقا در جریان است و در آن برخی گونه­ها از برتری برخوردارند و برخی دیگر محکوم به شکست و «حذف» هستند. همان­طور که می­توان حدس زد، این ایده­ها خیلی زود تبدیل به پایه­ی علمی نژادپرستی شدند. جیمز جول که سال­های بسیار استاد تاریخ بین­الملل در آکسفورد، استنفورد و هاروارد بوده است، رابطه­ی ایدئولوژیک میان داروینیسم و نژادپرستی را در کتاب خود، «اروپا از 1870: یک تاریخ بین­المللی»، توصیف کرده است:

ارادت نازی­ها به آموزه­های شرک نو یکی از اصلی­ترین دلایل خصومت آن با یهودیان بود. در طول حکومت نازی­ها، برنامه­هایی مشابه جشن­های باستانی مشرکین در سرتاسر آلمان برگزار می­شد. مراسم افتتاحیه­ی المپیک برلین، تصویر بالا، یکی از این برنامه­ها بود.

نازیسم: شرک قرن بیستمی

یکی از کسانی که نقش مهمی در تکامل ایدئولوژی نازیسم داشت، یورگ لانتز وون­لیبنفلز است که از مشرکین نو به حساب می­آید. او اولین کسی بود که سواستیکا را در منابع باستانی کشف کرد و این نماد بعدتر تبدیل به نشان حزب نازی شد. سازمان Ordo Novi Templi که به دست او تاسیس شد، خود را تماما وقف بازسازی شرک کرده بود. لانتز به­طور عمومی اعلام کرده بود که ووتان، یکی از ایزدین دروغین قبایل بدوی آلمان باستان، را می­پرستد. طبق دیدگاه او، ووتانیسم مذهب واقعی مردم آلمان بوده و آلمانی­ها تنها با بازگشت به آن رستگار خواهند شد. ایدئولوژی نازیسم در امتداد دیدگاه­های لانتز و افراد مشابه او تکامل یافت. آلفرد روزنبرگ، یکی از پیشروترین نظریه­پردازان ایدئولوژی نازیسم، آشکارا ادعا می­کرد که مسیحیت نمی­تواند انرژی معنوی لازم برای تشکیل آلمان نو تحت رهبری هیتلر را فراهم کند و به همین دلیل قوم آلمان باید به نژاد کفرآمیز باستان بازگردد. طبق نظرات روزنبرگ، وقتی نازی­ها به قدرت رسیدند باید تمامی نشانه­های مذهبی از کلیساها جمع می­شد و جای آن­ها را کتاب «نبرد من» از هیتلر، سواستیکا و شمشیرهایی می­گرفت که نماد شکست­ناپذیری آلمان بودند. هیتلر تحت تاثیر عقاید روزنبرگ قرار داشت، ولی ایده­ی مذهب نوین آلمانی را به عمل در نیاورد؛ چرا که می­ترسید با اعتراض عمومی مردم روبه­رو شود.1 با این حال، چند اصل شرک نو در زمان حکومت نازی­ها به عمل در آمدند. کمی بعد از به قدرت رسیدن هیتلر، روزهای مقدس و جشن­های مسیحیت حذف شده و نمونه‌های باستانی جای آن­ها را گرفتند. در مراسم ازدواج، عهدها در پیشگاه ایزدان خیالی چون «مام زمین» و «پدر آسمان» بیان می­شدند. در 1935، مدارس دستور گرفتند که تکرار اوراد مسیحی میان دانش­آموزان را کنار بگذارند. سپس درس­های مذهبی به کلی کنار گذاشته شدند. رئیس SS، هاینریش هیملر، در مورد نفرت رژیم نازی از مسیحیت گفته است: «این مذهب بدترین آفتی است که جهان تاکنون به خود دیده است. باید به همین ترتیب هم با آن رفتار شود.»2 این جملات نشان دهنده­ی جهل و بی­منطقی هیملر و حزب نازی است و غیرقابل پذیرش است. به همین دلیل، خصومت نازی­ها با یهودیان بخشی از ایدئولوژی مخالفت با مذهب بود. با زدن برچسب «فریب یهودیان» به مسیحیت، نازی­ها کوشیدند از یک سو جامعه­ی آلمان را از مسیحیت دور کنند و از سوی دیگر، با اعمال انواع فشار بر یهودیان و انجام خشونت­های خیابانی، آن­ها را مجبور کنند که از آلمان بروند. وقتی گروه­های نونازی و فاشیست را در مواضع یهود­ستیزی امروزی­شان بررسی می­کنیم، می­بینیم که تقریبا تمامی آن­ها دارای ایدئولوژی ضدمذهب هستند و از شعارهایی با مفاهیم شرک­آمیز استفاده می­کنند.

ریشه­های داروینیستی نازیسم

یک نکته­ی روشن کننده­ی دیگر، انتخاب نظریه­ی تکامل داروین به­عنوان اساس فکری جهان­بینی نازیسم است. وقتی چارلز داروین نظریه­ی خود را مطرح کرد، این ادعا را داشت که نبرد مداومی در طبیعت بر سر بقا در جریان است و در آن برخی گونه­ها از برتری برخوردارند و برخی دیگر محکوم به شکست و «حذف» هستند. همان­طور که می­توان حدس زد، این ایده­ها خیلی زود تبدیل به پایه­ی علمی نژادپرستی شدند. جیمز جول که سال­های بسیار استاد تاریخ بین­الملل در آکسفورد، استنفورد و هاروارد بوده است، رابطه­ی ایدئولوژیک میان داروینیسم و نژادپرستی را در کتاب خود، «اروپا از 1870: یک تاریخ بین­المللی»، توصیف کرده است:

ه کتاب­هایش، «خاستگاه گونه­ها» (1859) و «تبار انسان» (1871)، بحث و جدل­های بسیاری به وجود آورد و بسیاری از شاخه­های تفکر اروپایی را تحت تاثیر قرار داد... ایده­های داروین، و برخی از معاصرینش مانند هربرت اسپنسر –فیلسوف انگلیسی-... خیلی زود وارد حوزه­هایی کاملا بی­ربط به علوم طبیعی شدند... یک عنصر داروینی که بسیار به کار توصیف نحوه­ی تکامل جامعه می­آمد، این باور بود که افزایش جمعیت بیش از مقدار منابع موجود سبب یک نبرد دائمی بر سر بقا می­شود که در آن قوی­ترین یا «تطبیق‌پذیرترین» گونه پیروز خواهد شد. برخی از متفکرین اجتماعی به­راحتی از این موضوع استفاده کردند تا بار اخلاقی به مفهوم گونه­ی قوی­تر بدهند و ادعا کنند هر گونه­ای که بقا می­یابد، از نظر اخلاقی سزاوار چنین چیزی بوده است. در نتیجه نظریه­ی تکامل طبیعی را به­راحتی می­توان به حوزه­های دیگری ربط داد که یکی از آن­ها، نظریات نویسنده­ی فرانسوی، کنت ژوزف-آرتور گوبینو، بود که «مقاله­ای در باب نابرابری گونه­های انسانی» را در 1853 منتشر ساخت. گوبینو ادعا کرده بود که مهم­ترین فاکتور در مسئله­ی تکامل، نژاد است؛ و این­که نژادهایی برتر می­مانند که اصالت نژادی خود را حفظ کنند. به­گفته­ی گوبینو، یکی از این نژادها قوم آریایی است که بهتر از بقیه بقا یافته است... هوستون استوارت چمبرلین... تا اندازه­ای برخی از این نظریات را حتا پیش­تر برد... خود هیتلر آن­قدر به شخص او [چمبرلین] ارادت داشت که در 1927 شخصا بر بالین مرگ او حاضر شد.1

به همین نحو، تعصب ایدئولوژیک هیتلر و حزب نازی نسبت به داروینیسم در قوانینی که بعد از به قدرت رسیدن وضع کردند، ریشه­دار شد. قوانین نژادی نازی­ها که «اصلاح نژادی» نامیده می­شد، نظریه­ی تکامل را در جامعه پیاده می­کرد. اصلاح نژادی یعنی حذف بیماران و معلولین و «بهبود بشریت» از طریق افزایش تعداد افراد سالم. این نظریه را برادرزاده و همچنین پسر داروین، فرانسیس گالتون و لئونارد داروین ارائه دادند. اولین کسی که این نظریه را در آلمان پذیرفت و به کار بست، بیولوژیست تکامل­گرا، ارنست هکل بود که با داروین دوستی داشت و از او حمایت می­کرد. او ادعا کرده بود که نوزادان معلول را باید همان زمان تولد از بین ببرند تا تکامل جامعه سرعت گیرد. او حتا از این هم پیش­تر رفت و گفت که جذامی­ها، سرطانی­ها و افراد دچار بیماری‌های روانی باید بدون کوچک­ترین ترحمی کشته شوند، وگرنه سربار جامعه خواهند شد و نرخ تکامل جامعه را کند خواهند کرد. هکل در 1919 از دنیا رفت، اما نظریات او در حزب نازی زنده ماند. کمی بعد از به قدرت رسیدن هیتلر، او برنامه­ی رسمی اصلاح نژادی را به راه انداخت. گفته­های او در کتاب «نبرد من» این قانون جدید را توصیف می­کند:

آموزش فیزیکی و روانی از اهمیت زیادی برای کشور برخوردار است، اما غربالگری افراد هم به همان اندازه مهم است. دولت وظیفه دارد این نکته را روشن سازد که افراد دچار نقص ژنتیکی یا ناسالم نباید تولیدمثل کنند... نباید منتظر همراهی یا درک دیگران از مسئولیت خود ماند... جلوگیری از تولیدمثل معلولین جسمی یا ذهنی در دوره­ای حدودا 600 ساله... منجر به بهبود خارق­العاده­ی سلامت بشریت خواهد شد. اگر سالم­ترین اعضای یک نژاد به­شکل برنامه­ریزی شده دست به تولیدمثل بزنند، نتیجه... نژادی فارغ از اثرات نقصان جسمی یا روانی خواهد بود که تا به این­جا آن­ها را به دنبال خود کشیده­ایم.2

در نتیجه­ی این فلسفه­ی هیتلر، نازی­ها افراد مبتلا به مشکلات روانی، معلولینی چون کورهای مادرزاد، همچنین افراد رنجور بر اثر بیماری­های ارثی را جمع کرده و به «کمپ عقیم­سازی» فرستادند. تحت قانونی که در سال 1933 تصویب شد، 350 هزار فرد مبتلا به مشکلات روانی، 30 هزار کولی و صدها کودک رنگین­پوست از طریق اخته کردن، اشعه­ی ایکس، تزریق یا وارد کردن شوک الکتریکی به آلت جنسی عقیم شدند. همان­طور که یکی از افسران نازی گفته است: «ناسیونال سوسیالیسم یعنی زیست­شناسی عملی.»3 «زیست­شناسی عملی» از نظر نازی­ها یعنی نظریه­ی تکامل داروین؛ اما این نظریه خود انحرافی از قوانین اساسی زیست­شناسی است. مدت­هاست مشخص شده که نظریه­ی اصلاح نژادی و ادعاهای داروین هیچ پایه و اساس علمی ندارند. در نهایت، باید بر این نکته تاکید کرد که وابستگی نازی­ها به نظریه­ی تکامل به خشونت آن­ها علیه مذهب و همچنین قوانین نژادپرستانه­ی آن­ها ربط پیدا می­کند. همان­طور که قبلا گفتیم، نازی­ها عمیقا از مذاهب الهی متنفر بودند. آن­ها که مایل بودند باورهای کفرآمیز باستانی را جایگزین دین کنند، سعی کردند با تبلیغات ضدمذهبی و شست­وشوی ذهنی به این هدف برسند و نتیجه گرفتند که داروینیسم بهترین راه برای انجام این کار است. دانیل گاسمن در «ریشه­ی علمی ناسیونال سوسیالیسم» این مسئله را تایید کرده است: «تاکید و اصرار هیتلر بر نظریه­ی تکامل زیست­شناسی، اساسی­ترین سلاح نازی­ها علیه مذهب سنتی بود...»4 بنابراین ایدئولوژی ضدمذهب و داروینیسم در کنار هم اساس خشونت و شقاوت نازی­ها را تشکیل دادند.

ارزیابی افراد بر اساس ریشه­ی قومی و خصوصیات فیزیکی ارثی، روشی انحرافی بود که در قرن نوزدهم به اوج خود رسید. نیروی محرک این روش نظریه­ی تکامل داروین بود که اساسا انسان را از منظر نژادپرستانه مورد بررسی قرار می­داد. داروین معمار پشت­پرده­ی صحنه­ی نژادپرستی در قرن نوزدهم بود که مقدمات خشونت وحشیانه­ی نازی­ها در قرن بیستم را مهیا کرد. بالا: «سنجش نژادی» که طبق معیارهای تکامل­گراها انجام می­شد.

باور هیتلر به نظریات داروین از عنوان کتاب او، «نبرد من»، مشخص است؛ نبرد مورد نظر در این­جا تلاش برای بقا طبق نظریات داروین است. جلد اولین چاپ «نبرد من» نوشته­ی هیتلر، سال 1925.

دیدگاه قرآن یهودستیزی یا هر نوع نژادپرستی دیگر را رد می­کند با در نظر گرفتن تمام چیزهایی که تا این­جا بیان شد، می­توان نتیجه گرفت:

یهودستیزی در حقیقت یک ایدئولوژی داروینیستی ضدمذهب است که در شرک نو ریشه دارد. به همین دلیل، غیرممکن است که یک مسلمان این ایدئولوژی را مورد حمایت قرار داده یا با آن موافقت نشان دهد. یک فرد یهودستیز کسی است که با پیامبران خدا ابراهیم، موسی و داوود (درود خداوند بر آن­ها) دشمنی دارد، در حالی­که آن­ها افراد برگزیده­ی خداوند هستند و برگزیده شدند تا پیام خدا را به انسان­ها برسانند. به همین ترتیب، هر نوع نژادپرستی (مانند تبعیض علیه سیاه­پوستان یا سایر نژادها) انحرافی است که از ایدئولوژی­های مختلف و باورهای غلط و بی­ربط به مذاهب الهی ریشه می‌گیرد. با بررسی یهودستیزی و سایر شکل­های نژادپرستی، به روشنی می­توان دید که چطور این ایده­ها و مدل­های اجتماعی با اخلاق پیشنهادی قرآن تضاد دارند. مثلا ریشه­ی یهودستیزی نفرت، خشونت و عدم­تحمل است. (به همین دلیل یهودستیزان از مذاهب شرک­آمیز قبایل بربر و باستانی پیروی می­کنند.) حتا ممکن است یک یهودستیز تا جایی پیش برود که از قتل­عام یهودیان دفاع کرده و حتا برای زنان و کودکان و کهنسالان هم استثنایی قائل نشود. اما آموزه­های اخلاقی قرآن درس عشق، عاطفه و شفقت هستند. قرآن به مسلمانان می­آموزد که حتا در برابر دشمنان خود بخشنده و عادل باشند. فرامین خداوند در قرآن هیچ حکم کلی بر اساس نژاد، ملیت یا مذهب نمی­دهد. هر جامعه اعضای خوب و بدی دارد. این مسئله شامل اهل کتاب هم می­شود. بعد از بیان این­که برخی از اهل کتاب علیه خداوند و دین او عصیان کردند، آیه ادامه پیدا کرده و می­گوید میان آن­ها مومن واقعی هم وجود دارد:


ایدئولوژی انحرافی نژادپرستی با ارزش­های اخلاقی دین سازگاری ندارد و بشریت را یک­سره به سوی نابودی می­کشاند. اما اخلاق دینی به خودداری، عشق، شفقت و بخشندگی هدایت می­کند – و اخلاق واقعی همین است.

فارغ از این­که نژادپرستی علیه چه کسی اعمال می­شود، نمی­توان آن را چیزی جز جنایت خواند. نازی­ها به­عنوان مثالی از افراط در خشونت نژادپرستانه در تاریخ ثبت شده­اند. این کودک بی­گناه یهودی که در دهه­ی 1940 روی زمین گتوی ورشو می­خزد یا تمامی انسان­های بی­گناه دیگری از هر نژاد که در سرتاسر دنیا مورد سرکوب و تبعیض قرار دارند، ذات وحشیانه­ی نژادپرستی را آشکار می­کنند.

«همه‎ی آنان یکسان نیستند. از میان اهل کتاب گروهی هستند که بر ایمان و اطلاعت خدا پایدارند و در ساعاتی از شب آیات خدا را تلاوت میکنند و سر به سجده می‎نهند. به خدا و روز واپسین ایمان دارند و به کار پسندیده فرمان می‎دهند و از کار ناپسند باز می‎دارند و در انجام کارهای نیک شتاب می‎کنند، و آنان از شایستگانند. و هر کار نیکی انجام دهند، هرگز درباره‎ی آن از جانب خدا ناسپاسی نبینند، و خدا به تقواپیشگان داناست» (آل عمران، 112-115) قرآن فرمان داده که تبعیضی انجام نشود، حتا میان کسانی که ایمان ندارند و از خدا و مذهب او سرپیچی می­کنند؛ قرآن می­گوید نباید با آن­هایی که دشمنی با مذهب ندارند، بد رفتار کرد: «خداوند شما را از کسانی که در امر دین با شما به کارزار برنخاسته و شما را از دیارتان بیرون نکرده‎اند باز نمی‏دارد که با آن‎ها نیکی کنید و با آنان به عدل رفتار نمایید، چرا که خداوند دادگران را دوست دارد. خداوند شما را فقط از دوستی با کسانی نهی می‎کند که در امر دین با شما پیکار کرده و شما را از دیارتان بیرون رانده و بر بیرون راندنتان یکدیگر را یاری نموده‎اند. و کسانی که با آنان طرح دوستی بریزند قطعاً ستمکارند.» (ممتحنه، 8و9) فرمان قرآن این است که عدالت حتا در مورد دشمنان مسلمانان هم باید رعایت شود:

«ای کسانی که ایمان آورده‎اید، برای خدا به جدّ برپا باشید و به عدل و داد گواهی دهید، و مبادا دشمنی شما با قومی وادارتان کند که به عدالت رفتار نکنید؛ به عدالت رفتار کنید که آن به تقوا نزدیک‎تر است، و از خدا پروا بدارید که خدا به آن‎چه می‎کنید آگاه است.» (مائده، 8) تکرار می­کنیم که تمامی این آیات ثابت می­کنند که اخلاق انسانی با تنفر، خشم یا خشونت علیه یهودیان یا هر ملت دیگری به صرف باور یا نژاد آن­ها سازگاری ندارد. از آن­جایی که یهودیان از نسل ابراهیم (ع) هستند، شکی نمی­ماند که اخلاق اسلامی هرگز اجازه­ی کاری به هدف براندازی نسل ابراهیم (ع) را نمی­دهد. چنین چیزی تماما غلط و یک گناه آشکار است. مانند تمام مسلمانانی که از فرامین قرآن و سنت پیامبر (ص) اطاعت می­کنند، برای ما هم غیرممکن است که دست به چنین اقدامی زده یا با تسامح به آن بنگریم.

.........................................................................

1. Michael Howard, The Occult Conspiracy: The Secret History of Mystics, Templars, Masons and Occult Societies, 1b., London: Rider, 1989, s. 130.
2. Herbert F. Ziegler, Nazi Germany's New Aristocracy: The SS Leadership 1925-1939. Princeton, New Jersey, University Press, 1989, s. 85.
3. James Joll, Europe Since 1870: An International History, Penguin Books, Middlesex, 1990, s. 102-103.
4. Adolf Hitler, Mein Kampf, Mnchen: Verlag Franz Eher Nachfolger, 1993, s. 44, 447-448.
5. Henry Morris, The Long War Against God, s. 78; Francis Schaeffer, How Shall We Then Live?, New Jersey, Revell Books, Old Tappan, 1976, s. 151.
6. Daniel Gasman, The Scientific Origins of National Socialism: Social Darwinism in Ernst Haeckel and the German Monist League, New York: American Elsevier Press, 1971, s. 168).
فصل ها
  • نتایج داروینیسم اجتماعی: خشونت هلوکاست
  • هلوکاست، یهودیان و یهودستیزی
  • هلوکاست یهودی
  • کتاب ها

    قرآن کریم فیلم هامقالاتاز ما حمایت کنید
    طالب این وب سایت بر اساس پژوهش های هارون یحیی نوشته شده است